تبليغاتX
پسرک فضول
 
نگرشی به مسائل اقتصادی اجتماعی و سیاسی
 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

 وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

 وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آنسوی یقین شاید کمی همکیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود

من عاشق چشمت شدم ...

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 5:56  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
ببخشيد، گذر چند روزه و پر بركت! گرد و غبار از فضاي ايران و كلي دلايل ديگر گردش روزگار را انگونه قرار داد كه سه شنبه و چهارشنبه گذشته تعطيل شود و من هم از خير كارهاي شنبه و يكشنبه بگذرم و شيرجه اي ديوانه وار به سوي پاك ترين آسمان فعلي كشور يعني استان مازندران و شهر هاي زيباي تنكابن و رامسر بزنم. همچنين سعي كردم از عالم سايبر هم دور باشم (البته عملا TV در خدمت بود ولي اينترنت را در طي اين چند روز غلاف كردم.) و با طبيعت صفا كنم. به خاطر همين فعلا به شعر زير بسنده مي كنم تا در پست بعدي خاطره اي از اين سفر برايتان بيانگارم. 

اثری از فرانچسکوی قدیس

خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار ده
آن جا که کین است بادا که عشق آورم
آن جا که تقصیر است بادا که بخشایش آورم
آن جا که تفرقه است بادا که یگانگی آورم
آن جا که خطاست بادا که راستی آورم
آن جا که شک است بادا که ایمان آورم
آن جا که نومیدی است بادا که امید آورم
آن جا که ظلمات است بادا که نور آورم
آن جا که غمناکی است بادا که شادمانی آورم
خداوندا بادا که بیشتردر پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن
چرا که با بخشیدن است که می گیریم
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم
با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم
با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.
 
این متن در جلسه افتتاحيه سازمان ملل در سال 1945 خوانده شد.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:8  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
 

آن قصر که جمشيد در او جام گرفت   آهو بچه کرد و شير آرام گرفت 
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر   ديدی که چگونه گور بهرام گرفت 

* * *
امروز ترا دسترس فردا نيست   و انديشه فردات بجز سودا نيست 
ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا نيست   کاين باقی عمر را بها پيدا نيست 

* * *
اي چرخ فلک خرابي از کينه تست   بيدادگري شيوه ديرينه تست 
اي خاک اگر سينه تو بشکافند   بس گوهر قيمتي که در سينه تست 

* * *

اي دل چو زمانه می‌کند غمناکت   ناگه برود ز تن روان پاکت 
بر سبزه نشين و خوش بزي روزي چند   زان پيش که سبزه بردمد از خاکت 

* * *
اين کهنه رباط را که عالم نام است   و آرامگه ابلق صبح و شام است 
بزمی‌ست که وامانده صد جمشيد است   قصريست که تکيه‌گاه صد بهرام است 

* * *
ترکيب پياله‌اي که درهم پيوست   بشکستن آن روا نمیدارد مست 
چندين سر و پاي نازنين از سر و دست   از مهر که پيوست و به کين که شکست 

* * *

 

  نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:23  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
<