تبليغاتX
پسرک فضول
 
نگرشی به مسائل اقتصادی اجتماعی و سیاسی
 
مي خوام مدتي خودم باشم. بهتر نيست؟

شايد اينطوري خيلي بهتر باشه.

شايد هم دوباره هوس كنم كمي فضولي كنم.

نمي گم از رك نوشتن در اين برحه نمي ترسم ولي مي خوام سعي كنم طوري بنويسم كه خودم باشم و آنچه در دل دارم با خودم نجوا كنم. شايد هم نشد و دوباره برگشتم. فعلا خداحافظ.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:12  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
لطفا اينجا را ببينيد.
  نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:39  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
با تمام اطلاعاتي كه به صورت درست و يا حتي نا مفهوم از زندگي علي (ع) سراغ داريد و در خيلي از جاها خوانده ايم و در پاي بسياري از منابر شنيده ايم شما فكر ميكنيد آيا اگر قرار بود علي (ع) روزي با مردم آن زمان صحبت كند و براي آنها سخنراني كند، هر چقدر هم كه مهم باشد، آيا در زير باران شديد و در حالتي كه مردم به اصطلاح شبيه موش آبكشيده شده اند هم سخنراني مي كرد؟ 
  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:31  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
بعضي موقع هر كاري ميكني يك چيزي بنويسي، به قول قزوينيها نمشد كه نمشد ببم.

اوضاع به هم ريخته اي داريم. كشور را مي گويم. آنقدر اوضاع خرابه كه قدرت تحليل را هم از انسان مي گيره. حالا اين وسط كافيه كه خبرهاي خوب! هم بشنوي. تناقضات آنقدر زياد شده كه گاهي فكر مكنم كه آگر آدمي مثل شريعتي الان زنده بود چه كار مي كرد و چگونه درد دل خودش را بيان مي كرد. يا اگر آدمي مثل صادق هدايت هنوز زنده بود آيا باز هم داستاني مثل بوف كور را مي نوشت؟

  نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:51  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
دو سه سال پيش بود شايد هم بيشتر كه همين مشكل در مورد عيد فطر پيش آمد. عده زيادي از مراجع عيد اعلام نكردند ولي دولت عيد اعلام كرد. در آن زمان عقل حكم كرد آنچه كه اكثريت مي پذيرند را بپذيريم و عيد را بر اساس نظر حاكميت در نظر بگيريم. ولي الان عقل چيز ديگري مي گويد. من امروز را عيد نمي دانم. بحث سياسي مطرح نيست. آيا زماني كه من يقين دارم كه حاكميت از كسي كه دروغ مي گويد حمايت مي كند، باز هم جايز است كه فتوا پذيرفته شود؟ ملاصدرا مي گويد در زمانيكه عقلت با يقين چيزي را پذيرفته است تقليد حرام است.‌
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:1  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

 وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

 وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آنسوی یقین شاید کمی همکیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود

من عاشق چشمت شدم ...

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 5:56  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
خيلي جالبه كه خيلي از كارمنداني كه من مي شناسم نه تنها در شبهاي قدر به احيا نمي روند بلكه در اين شبها زودتر هم مي خوابند. خيلي از مردم را مي شناسم كه روزه هم نمي گيرند (البته اصلا به من ربطي ندارد و كاري هم ندارم كه چرا) ولي اين قضيه كه دولت براي درك بهتر فضيلت شبهاي قدر ساعات كاري را ساعت 10 شروع مي كند ديدني است. عملا از بعد از دولت نهم و در طي چهار سال اخير در ماه رمضان كار به طور كلي تعطيل است. همان چند دقيقه كاري كه كارمندان در ساعات اداري عادي هم مي كنند انجام نمي شود. جالبتر اين است كه در دوران آقاي هاشمي كاملا يادم مي آيد كه به همراه معاون وزير و حداقل بيش از 5 مدير كل در ماه رمضان نه تنها كمتر كار نمي كرديم بلكه روسا منتظر ماه رمضان مي شدند كه ماموريتها متوقف شود و جلسات طاقت فرسايي را براي روزهاي ماه رمضان تدارك مي ديدند. روزهايي مي شد كه در ماه رمضان از ساعت 7 صبح تا 11 شب در جلسات فشرده اي با روساي سازمانهاي استاني برنامه ها و طرحهاي مطروحه را مورد بررسي قرار مي داديم. و افطار را هم در حين صحبت مي خورديم. جلساتي كه در انتهاي آن حداقل مشكلات بعضي قسمتها حل مي شد، و چه لذتي داشت روزهايي از ماه مبارك كه همه اش كار بود و نشاط. ولي حالا عملا در طي ماه رمضان به بعضي از كارهاي عقب مانده  مي رسيم كه نيازي به وقتي حدود دو ساعت در روز دارد. و همين براي كار در اين روزهاي كاري 9 تا 14 كافيست. آري واقعا در اين روزها همين مقدار كار هم زياد است.
  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:52  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
امروز صبح وقتي به آمار مراجعه كنندگان وبلاگ سر زدم متوجه شدم ظرف يك هفته اخير سرچهاي بسيار زيادي براي فروشگاه هايپر استار صورت گرفته و مردم به نحو فجيعي دلبسته اين تازه مخلوق خارجيها در تهران شده اند. البته مي توانم با توجه به شلوغي بيش از حد فروشگاه اين مسئله را حدس بزنم ولي به اين فكر مي كنم كه اين ملت چقدر بدبختند كه با ديدن يك فروشگاه كرفور به هيبت مجانين در ميآيند و اينقدر جو گير مي شوند. براي خود من، آن شلوغي بيش از حد خريد را به زهر هلاهلي تبديل كرده بود كه فعلا اصلا حاضر نيستم لذت خريد خلوت و بدون علافي شهروند را با آن عوض كنم. بله اگر اين كرفور در اين مملكت زياد شود و مثل تسكو ۲۴ ساعته شود شايد بتوان مثل آدم از آن استفاده كرد.

خلاصه استقبال غير منطقي و مجنونانه ملت از اين مخلوق دست بشر شايد حاكمان را به اين فكر بياندازد كه درك كنند براي ملت ما هميشه خروس همسايه غاز است.

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:21  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
با اوضاعي كه پيش مي رود و دشمنان همچنان مشغول دسيسه هستند و با عنايت به اينكه كه شنيدم خانواده خلافكاران در انتخابات به همراه بعضي از دسيسه چينان كه نام خود را شهروند گذاشته اند براي صرف افطار و وقت گذراني به درب زندان اوين مراجعه كرده اند و همچنين با توجه به اينكه در ادامه فعاليتهاي مذبوحانه سردمداران اسبق و معلوم الحال فعلي كه مي خواستند براي شبهاي قدر سخنرانيهاي آتشين و تفرقه افكنانه براه بياندازند، پيشنهاد مي كنم مراجع محترم حوزه به غير از همان معلوم الحالها براي جلوگيري از هر گونه فتنه و اغتشاش كلا در اين ماه روزه گرفتن را حرام اعلام فرمايند و راهپيمايي روز قدس هم براي اينكه توسط بعضي عتايق سبزپوش با ماه محرم عوضي گرفته نشود ملقي اعلام شود. در عين حال درخواست مي شود شبهاي قدر هم براي امسال كان لم يكن تلقي شود. با اين تصميم علاوه بر اينكه جلوي اغتشاشات گرفته مي شود شبهاي قدر هم نخواهيم داشت تا وضعيت مشكوك سال بعد را رقم بخورد.
  نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:52  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
ديروز وقتي به وبگاه درويش عزيز سر زدم حسابي يكه خوردم. عنوانش بود "پدرم رفت كه رفت". از اين طريق اين ضايعه بزرگ و طاقت فرسا را به اين عزيز فرهيخته و مبارز راه سبز صميمانه تسليت عرض مي كنم. روح پدر ايشان شاد.
  نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 16:15  توسط پسرک فضول 
بالاترین: Balatarin
از شب گذشته كه قسمت چهارم سريال "دادگاههايي در قرن ۲۱" را ديدم و متوجه شدم كه خواندن رفرنسهاي خارجي و مطالعه كتابها و مقالات به زبان اصلي و رفتن به خارج از كشور اينقدر مي تواند انسان را به لاتاالات انداخته و عمر و روح انساني را تلف كند و از رفتن انسان به سوي بهشت جلوگيري كند از تمام كرده هاي خود پشيمانم و اعتراف مي كنم كه پشيمانم از اينكه كه در خارج درس خوانده ام. پشيمانم كه تقريبا تمام رفرنسهاي درسي و كاريم خارجي است. پشيمانم كه ماهواره مي بينم. پشيمانم كه سمت و سوي فكري من نشأت گرفته از فلسفه ملاصدرايي است. خلاصه پشيمانم كه زنده ام.

اعتراف كه كاري نداره چقدر مي خواي اينجوري برات بنويسم و بخونم و فرياد بزنم.!

 

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:38  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
هفته آخر قبل از ماه رمضان است و تصميم گرفتم جهت يك Refreshment سري به خطه شمال بزنم. اول ماه رمضان در خدمتم. طليعه حلول اين ماه پربركت را به آناني كه مي خواهند روزه بگيرند تبريك مي گويم. ارادتمند همه. موفق باشيد.
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10:31  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
حقیقتش هنوز بعد از حدود ۴۰ سال زندگی متوجه نشدم که در کشور ما و برا ی مردم چه چیزی مهم است؟ اصلا مردم این کشور که به آن ایران خطاب می کنند ذاتا چگونه زندگی می کنند و به چه چیزی اعتقاد دارند؟ می دانید چرا؟ برای اینکه مردم این خطه خود را مسلمان می دانند و لی به مثابه خورد و خوراک روزانه دروغ می گویند و کارهای ناشایست انجام می دهند. کارهایی که به طور کامل در اسلام حرام است. جالب قضیه اینجاست که رهبران دینی آنها هم به همین شکل زندگی می کنند! مدعی هستند ۲۵۰۰ سال تمدن در پشت سر آنهاست ولی به تنها چیزی که اهمیت نمی دهند تمدن و فرهنگ است! خود را مهماندوست و گرم می دانند ولی تقریبا در ۹۰ درصد اوقات بعد از رفتن مهمان و یا گذر هر فرد غریبه از کنارشان شلوار و شورت آن بدبخت را یک تکه بر سرش می کنند.! وقتی با آنها مصاحبه می کنند و از قانون می گویند همه اشان قانونمدار ترینند و در پشت سر آن کار دگر می کنند.

خلاصه این حقیر فضول تنها چیزی که از مردم ایران به خوبی درک کرده ام خود بزرگ بینیُ از خود متشکری و بدون اشکال بودن از نظر خودشان است. نمی دانم من هم همینگونه ام؟

  نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:56  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
ببين خوب گوش كن همينه كه ميگم. حرف بزني يا نزني دهانت آسفالت است. بيخودي هم هارت و پورت نكن. محترمانه هم نمي گويم.راست و مستقيم. حرفم بزني و بخواهي دوباره غد غد كني بر دهانت مي كوبم. همين و همين. فكر كردي اينجا شهر هرته. اونه كه بايد بفهمه چي گفتم خودش خوب مي فهمه.! چيه يك فضول نمي تونه داد و بيداد كنه؟!
  نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 9:15  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
ببخشيد، گذر چند روزه و پر بركت! گرد و غبار از فضاي ايران و كلي دلايل ديگر گردش روزگار را انگونه قرار داد كه سه شنبه و چهارشنبه گذشته تعطيل شود و من هم از خير كارهاي شنبه و يكشنبه بگذرم و شيرجه اي ديوانه وار به سوي پاك ترين آسمان فعلي كشور يعني استان مازندران و شهر هاي زيباي تنكابن و رامسر بزنم. همچنين سعي كردم از عالم سايبر هم دور باشم (البته عملا TV در خدمت بود ولي اينترنت را در طي اين چند روز غلاف كردم.) و با طبيعت صفا كنم. به خاطر همين فعلا به شعر زير بسنده مي كنم تا در پست بعدي خاطره اي از اين سفر برايتان بيانگارم. 

اثری از فرانچسکوی قدیس

خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار ده
آن جا که کین است بادا که عشق آورم
آن جا که تقصیر است بادا که بخشایش آورم
آن جا که تفرقه است بادا که یگانگی آورم
آن جا که خطاست بادا که راستی آورم
آن جا که شک است بادا که ایمان آورم
آن جا که نومیدی است بادا که امید آورم
آن جا که ظلمات است بادا که نور آورم
آن جا که غمناکی است بادا که شادمانی آورم
خداوندا بادا که بیشتردر پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن
چرا که با بخشیدن است که می گیریم
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم
با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم
با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.
 
این متن در جلسه افتتاحيه سازمان ملل در سال 1945 خوانده شد.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:8  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin

زمانهايي مي رسد كه به جاي دوراهي در مقابل انسان، بايد چندراهي ها را انتخاب كرد. حقيقتش بعد از ماجراي انتخابات روز جمعه خيلي فكر كردم كه حالا تكليف چيست. بگذريم كه به علت افسردگي بيش از حد و در شوك بودن ناشي از اعلام نتايج از پيش تعيين شده ستاد انتخابات كشور،‌ كاملا جوگير شدم و قوه فكر و تحليلم را در جهت صحيح از دست دادم.

در عين حال قبول دارم ذاتا محافظه كار هستم و خصيتين اينجانب در بحث مبارزات سياسي و در تنشهاي اجتماعي خصوصا در وضعيت ايران از اندازه مناسبي برخوردار نيست ولي واقعا نمي دانم بايد چه تصميمي گرفت. از سويي به اين فكر مي كنم كه نبايد از حقم بگذرم و بايد تا آخرين لحظه در اين مبارزه شركت داشته باشم و از طرف ديگر به همان دليلي كه از شركت در انتخابات و قرار گرفتن در بازي حكومت پشيمان هستم مي ترسم اينبار نيز بازي خورده و دست آخر همه چيز به نفع حكومت تمام شود. نمي توانم پيش بيني كنم كه چه اتفاقي مي افتد. ولي مطمئنم اين حكومت جايي نمي خوابد كه زيرش آب رود و حتي اگر شده آدمهايي مثل محصولي و دانشجو را هم فدا كند بالاخره تدبيري خواهد انديشيد كه وضع به اين شكل نماند. آنها نشان داده اند كه در بحراني ترين وضعيتها (مثل بحث قتلهاي رنجيره اي) با فدا كردن بهترين ياران خود بحث را از سر خود باز كرده اند.

تا كجا بايد ادامه داد؟  تا كي مي توان تحمل كرد؟ آيا به سمت زندگي و دنيا رفتن بدون در نظر گرفتن هر گونه مبارزه اي براي احقاق حق صحيح است؟ حقيقتا در گردابي قرار گرفته ام كه انتخاب برايم دشوار است ولي دلم نمي خواهد مثل ماجراي انتخابات دوباره گول آدمهاي تهييج شده را بخورم و اصول اصلي خودم را زير پا بگذارم. با اينكه وقت كم است بايد بيشتر فكر كنم.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 11:50  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
زمانه عجيبي است. فكر كار نمي كند. عصبانيتي پنهان و آشكار وجودم را فراگرفته. گاهي به صورت هيستريك مي خندم و گاهي از ناراحتي و عصبانيت دلم مي خواهد فرياد بكشم. در هيچ زماني در طول عمرم اينگونه با احساساتم،‌افكارم و آرمانهايم بازي نشده بود. از دست خودم هم عصبانيم. چه كاري مي توان كرد جز تصميم به هجرت. آيا فكر مي كنيد اين كشور ديگر جاي زندگي است. من مدتها بود كه به اين نتيجه رسيده بودم ولي هميشه با كمي تساهل و تسامح به اين قضيه نگاه مي كردم و تنبلي خودم در تلاش براي هجرت و همچنين ترس ناشي از تغييرات آينده در زندگي را در پشت بعضي توجيهات مسخره پنهان مي كردم. ولي الان!؟ بايد رفت. راهي نمانده. كجا را نمي دانم هر جا به غير از اينجا. هر جايي كه بتواند آرامش به ما بدهد. هر جا كه بتواند مرا به عنوان يك انسان با حقوق اوليه به رسميت بشناسد. هر جا كه انسان را به عنوان انسان بودنش ارج بنهند.

خسته ام. در طي دو روز گذشته عملا تمام انرژيم را از دست دادم. واقعا چگونه مي توان در كشوري زندگي كرد كه تنها چيزي كه در آن بي ارزش است كرامات انساني، افكار و عقايد انسانهاست. چگونه مي توان در كشوري زندگي كرد كه مسير زندگيت را هم برايت ديكته مي كنند. چگونه مي توان پذيرفت كه هر آنچه كه حتي در حيطه ذهن انسان نيز مي گذرد بايد فيلتر شده و از مسيري كه بعضيها مي خواهند بگذرد. واقعا ديگر نمي توانم. تا كي مي توان تحمل كرد؟ تا كي بايد تحمل كرد؟

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:30  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
<