نگرشی به مسائل اقتصادی اجتماعی و سیاسی |
شايد اينطوري خيلي بهتر باشه.
شايد هم دوباره هوس كنم كمي فضولي كنم.
نمي گم از رك نوشتن در اين برحه نمي ترسم ولي مي خوام سعي كنم طوري بنويسم كه خودم باشم و آنچه در دل دارم با خودم نجوا كنم. شايد هم نشد و دوباره برگشتم. فعلا خداحافظ.
اوضاع به هم ريخته اي داريم. كشور را مي گويم. آنقدر اوضاع خرابه كه قدرت تحليل را هم از انسان مي گيره. حالا اين وسط كافيه كه خبرهاي خوب! هم بشنوي. تناقضات آنقدر زياد شده كه گاهي فكر مكنم كه آگر آدمي مثل شريعتي الان زنده بود چه كار مي كرد و چگونه درد دل خودش را بيان مي كرد. يا اگر آدمي مثل صادق هدايت هنوز زنده بود آيا باز هم داستاني مثل بوف كور را مي نوشت؟
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آنسوی یقین شاید کمی همکیش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود
من عاشق چشمت شدم ...
خلاصه استقبال غير منطقي و مجنونانه ملت از اين مخلوق دست بشر شايد حاكمان را به اين فكر بياندازد كه درك كنند براي ملت ما هميشه خروس همسايه غاز است.
اعتراف كه كاري نداره چقدر مي خواي اينجوري برات بنويسم و بخونم و فرياد بزنم.!
خلاصه این حقیر فضول تنها چیزی که از مردم ایران به خوبی درک کرده ام خود بزرگ بینیُ از خود متشکری و بدون اشکال بودن از نظر خودشان است. نمی دانم من هم همینگونه ام؟
اثری از فرانچسکوی قدیس
خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار ده
آن جا که کین است بادا که عشق آورم
آن جا که تقصیر است بادا که بخشایش آورم
آن جا که تفرقه است بادا که یگانگی آورم
آن جا که خطاست بادا که راستی آورم
آن جا که شک است بادا که ایمان آورم
آن جا که نومیدی است بادا که امید آورم
آن جا که ظلمات است بادا که نور آورم
آن جا که غمناکی است بادا که شادمانی آورم
خداوندا بادا که بیشتردر پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن
چرا که با بخشیدن است که می گیریم
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم
با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم
با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.
این متن در جلسه افتتاحيه سازمان ملل در سال 1945 خوانده شد.
زمانهايي مي رسد كه به جاي دوراهي در مقابل انسان، بايد چندراهي ها را انتخاب كرد. حقيقتش بعد از ماجراي انتخابات روز جمعه خيلي فكر كردم كه حالا تكليف چيست. بگذريم كه به علت افسردگي بيش از حد و در شوك بودن ناشي از اعلام نتايج از پيش تعيين شده ستاد انتخابات كشور، كاملا جوگير شدم و قوه فكر و تحليلم را در جهت صحيح از دست دادم.
در عين حال قبول دارم ذاتا محافظه كار هستم و خصيتين اينجانب در بحث مبارزات سياسي و در تنشهاي اجتماعي خصوصا در وضعيت ايران از اندازه مناسبي برخوردار نيست ولي واقعا نمي دانم بايد چه تصميمي گرفت. از سويي به اين فكر مي كنم كه نبايد از حقم بگذرم و بايد تا آخرين لحظه در اين مبارزه شركت داشته باشم و از طرف ديگر به همان دليلي كه از شركت در انتخابات و قرار گرفتن در بازي حكومت پشيمان هستم مي ترسم اينبار نيز بازي خورده و دست آخر همه چيز به نفع حكومت تمام شود. نمي توانم پيش بيني كنم كه چه اتفاقي مي افتد. ولي مطمئنم اين حكومت جايي نمي خوابد كه زيرش آب رود و حتي اگر شده آدمهايي مثل محصولي و دانشجو را هم فدا كند بالاخره تدبيري خواهد انديشيد كه وضع به اين شكل نماند. آنها نشان داده اند كه در بحراني ترين وضعيتها (مثل بحث قتلهاي رنجيره اي) با فدا كردن بهترين ياران خود بحث را از سر خود باز كرده اند.
تا كجا بايد ادامه داد؟ تا كي مي توان تحمل كرد؟ آيا به سمت زندگي و دنيا رفتن بدون در نظر گرفتن هر گونه مبارزه اي براي احقاق حق صحيح است؟ حقيقتا در گردابي قرار گرفته ام كه انتخاب برايم دشوار است ولي دلم نمي خواهد مثل ماجراي انتخابات دوباره گول آدمهاي تهييج شده را بخورم و اصول اصلي خودم را زير پا بگذارم. با اينكه وقت كم است بايد بيشتر فكر كنم.
خسته ام. در طي دو روز گذشته عملا تمام انرژيم را از دست دادم. واقعا چگونه مي توان در كشوري زندگي كرد كه تنها چيزي كه در آن بي ارزش است كرامات انساني، افكار و عقايد انسانهاست. چگونه مي توان در كشوري زندگي كرد كه مسير زندگيت را هم برايت ديكته مي كنند. چگونه مي توان پذيرفت كه هر آنچه كه حتي در حيطه ذهن انسان نيز مي گذرد بايد فيلتر شده و از مسيري كه بعضيها مي خواهند بگذرد. واقعا ديگر نمي توانم. تا كي مي توان تحمل كرد؟ تا كي بايد تحمل كرد؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|