نگرشی به مسائل اقتصادی اجتماعی و سیاسی |
حتي اگر فرض كنيم كه انتخابات در عين صحت برگزار شده است آيا بايد با ۱۴ ميليون معترض اينگونه برخورد شود؟ آيا با افرادي كه در اعتراض خود سكوت اختيار كرده اند بايد با گلوله مستقيم آنهم در سر برخورد كرد؟ آيا اصلا نميتوان اين سوال را مطرح كرد كه مردم چرا بايد در جنگ قدرتي كه بين سردمداران مملكت اتفاق افتاده و به غلط مردم هم درگير آن شده اند كشته شوند؟
همانگونه كه در قبل از انتخابات و قبل از تصميم اشتباه در راي دادنم هم متذكر شده بودم مسير جريان انتخاباتي از ابتدا هم به سوي جنگ قدرت سرمداران هدايت شد و با راي دادن ما عملا مردم وارد چرخه اي از بازيهاي سياسي قدرتمندان شدند. قبول دارم كه زيبايي و هيجان دوران تبليغات انتخابات و حتي اعتراضات بعد از آن بالا رفتن آگاهي سياسي را در قشري از مردم به نمايش گذاشت ولي بعد از اين سربريدن گستاخانه ملت در سرسراي ساختمان وزارت كشور آنهم به دست افرادي معلوم الحال،كاملا بر من مسجل گشت كه ملت فجيعانه گول خوردند.
قبول دارم كه براي دست يافتن به حق دموكراسي بايد تلاش كرد و بايد انرژي و هزينه صرف كرد و شايد الان و در زماني كه عده زيادي از كساني كه خود از مدافعين سرسخت حكومت بوده اند و حالا جزو دشمنان قسم خورده شده اند، در صف معترضين قرار گرفته اند ولي باز هم بر من عيان است كه كه اين اعتراضات در جهت جنگ قدرت سردمداران ضبط شده و عملا كشته ها فقط فداي آمال بزرگان نظام مي شوند. يادتان باشد سيستم براحتي بزرگترين دوستداران خود را هم فدا مي كند و هر انقلابي در نهايت فرزندان خود را قرباني استحكام خود خواهد كرد.
سكوت معني دار و در عين حال مبارزه مدني منفي به روشهايي كه آگاهي دهنده جو ناآگاه جامعه باشد در اين برهه بسيار مهمتر از اعتراضات خياباني است. در نظر داشته باشيد هنوز عده زيادي در جامع مدافعين تشيع صفوي هستن كه اگر فرض كنيم اكثريت هم نباشند اقليت بالايي هستند كه تفكرات و فوبياهاي ديني مشمئز كننده اي دارند كه نمي گذارند براحتي علويان واقعي بر صفويان چيره شوند و دجال بزرگ خرافه گري ديني براحتي به ياريشان مي آيد و مبارزه را با تنشهاي خونين ديگري كه حتي مردم را به جان مردم مي اندازد روبرو مي سازد. در اين شك نكنيد كه بزرگان قدرتمدار از هر طرف كه باشند خود را در معرض خطر اوليه قرار نمي دهند و اين مردم هستند كه فدا مي شوند. كليت جامعه هم همانگونه كه قبلا هم به آن اعتقاد داشتم در سطح آگاهي بالايي نيستند در نتيجه سركوبهاي غير مدني و خونين ادامه پيدا مي كند. در حقيقت با اينكه نمي توان متصور بود كه چه اتفاقي خواهد افتاد ولي كشتار مردم به هر شكل بايد متوقف شود حتي اگر كساني مثل آقاي موسوي مجبور به تمكين شوند. الان زمانه انقلابهاي خونين نيست.
در اين برهه ما رهبران هدايت كننده با كاريزماي بالاي ملي-مذهبي كه در عين حال معتقد به سكولاريزم باشند نداريم. ملت به صورت خودجوش و در راه اهدافي كه در ظاهر به دنبال احقاق حق خود هستند ولي در باطن اهداف قدرتمندان قديمي را دنبال مي كنند به داخل مبارزاتي وارد شده اند كه فرماندهان لشگر تشيع صفوي آن را هدايت مي كنند.
سردمداران قدرت فعلي به دليل ناآگاهي مرتكب اين تقلب بزرگ شدند ولي اگر كمي بيشتر فكر مي كردند متوجه مي شدند كه موسوي هم از خودشان بود. مجلس دربست در اختيار نمايندگاني است كه از خود اختياري ندارند و عملا اگرهم رياست جمهوري موسوي محقق مي شد هيچ اتفاق خاصي در مملكت نمي افتاد. اشتباه زورمداران در اين است كه هرگز حاضر نيستند در حد كوچكي هم قدرت را تقسيم كنند و اين امر باعث مي شود كه اشتباهات جبران ناپذيري را مرتكب شوند.
در هر صورت يادمان باشد درصد آگاهان جامعه و كساني كه دموكراسي را با اصول اوليه اش كه دانستن روش حرف زدن در حل اختلاف عقايد است مي شناسند هنوز به ۵۰ درصد كل جامعه نرسيده است و اين هنوز زماني نيست كه بتوان دموكراسي واقعي را به جامعه وارد كرد. كشته شدن مردم و خصوصا جواناني كه مي توانند در طي كردن مسير ترقي و آگاهي جامعه كمك شايان توجهي را به كشور بكنند ضررهاي هنگفتي را به دنبال دارد. مخصوصا اگر ثابت شود كه اين كشته شدن در داخل جنگ قدرت سردمداران بوده است.
مسير دموكراسي در اروپا و خصوصا فرانسه حتي بعد از انقلاب فرانسه و هدايت آن توسط روسو، دانتون و ديگران و در آن اوج دين ستيزي چيزي حدود يك قرن زمان برد. ولي الان قطعا با وجود فن اوريهاي نوين ارتباطي مسيري به غايت سريعتر را طي خواهد كرد. آرام باشيد. سحر نزديك است. راه كوتاه شده ولي روشهاي ادامه آْن مخصوص به خود است.
پيش بيني هايم در مورد نماز جمعه درست بود. البته به دليل از هم پاشيدگي ذهني نخواستم آنها را بنويسم ولي كاملا اين موضوع را پيش بيني مي كردم. فقط متأسفانه يا خوشبختانه تناقضها و سوتيها بسيار بيشتر شده.
اولا مشخص شد كه تا يك ميليون راي جابجايي اشكال خاصي ندارد. ثانيا معلوم شد كه مترجمين دولت جمهوري اسلامي مطالب گفته شده از سوي اوباما را براي رهبري پشت و رو ترجمه مي كنند. ثالثا معلوم شد كه رهبري خبر ندارد كه بي بي سي از بعد از انتخابات و بر اثر ارسال پارازيت از سوي ايران قطع است و اصولا نمي تواند با اين مشكل بزرگي كه كه بر آن اعمال مي شود اغتشاشات ايران را به خوبي راهبري كند.
از طرف ديگر مي خواستم عرض كنم اگر در طول مدت يك هفته گذشته دقت مي كرديد اين آقاي سازگارا بود كه در كانال VOA به نوعي اين سامانه اعتراضي را هدايت مي كرد و بيشتر حرفهاي او به منصه عمل رسيد. پس چرا بر روي بي بي سي پارازيت اعمال مي شود ولي همچنان VOA بدون دردسر پخش مي شود؟ (اين را نوشتم تا نون سازگارا را آجر كنم!!!!!)
زمانهايي مي رسد كه به جاي دوراهي در مقابل انسان، بايد چندراهي ها را انتخاب كرد. حقيقتش بعد از ماجراي انتخابات روز جمعه خيلي فكر كردم كه حالا تكليف چيست. بگذريم كه به علت افسردگي بيش از حد و در شوك بودن ناشي از اعلام نتايج از پيش تعيين شده ستاد انتخابات كشور، كاملا جوگير شدم و قوه فكر و تحليلم را در جهت صحيح از دست دادم.
در عين حال قبول دارم ذاتا محافظه كار هستم و خصيتين اينجانب در بحث مبارزات سياسي و در تنشهاي اجتماعي خصوصا در وضعيت ايران از اندازه مناسبي برخوردار نيست ولي واقعا نمي دانم بايد چه تصميمي گرفت. از سويي به اين فكر مي كنم كه نبايد از حقم بگذرم و بايد تا آخرين لحظه در اين مبارزه شركت داشته باشم و از طرف ديگر به همان دليلي كه از شركت در انتخابات و قرار گرفتن در بازي حكومت پشيمان هستم مي ترسم اينبار نيز بازي خورده و دست آخر همه چيز به نفع حكومت تمام شود. نمي توانم پيش بيني كنم كه چه اتفاقي مي افتد. ولي مطمئنم اين حكومت جايي نمي خوابد كه زيرش آب رود و حتي اگر شده آدمهايي مثل محصولي و دانشجو را هم فدا كند بالاخره تدبيري خواهد انديشيد كه وضع به اين شكل نماند. آنها نشان داده اند كه در بحراني ترين وضعيتها (مثل بحث قتلهاي رنجيره اي) با فدا كردن بهترين ياران خود بحث را از سر خود باز كرده اند.
تا كجا بايد ادامه داد؟ تا كي مي توان تحمل كرد؟ آيا به سمت زندگي و دنيا رفتن بدون در نظر گرفتن هر گونه مبارزه اي براي احقاق حق صحيح است؟ حقيقتا در گردابي قرار گرفته ام كه انتخاب برايم دشوار است ولي دلم نمي خواهد مثل ماجراي انتخابات دوباره گول آدمهاي تهييج شده را بخورم و اصول اصلي خودم را زير پا بگذارم. با اينكه وقت كم است بايد بيشتر فكر كنم.
ديروز وقتي آن را گوش دادم آه جانسوز جوانهايي را به ياد آوردم كه در خيابانهاي تهران به دنبال راي هاي خود مي گردند.
در ذيل اين شعر را مي آورم:
خانه ام آتش گرفته است
آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هرسو ميدوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وزميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از درون خسته و سوزان
ميكنم فرياد ، اي فرياد
خانه ام آتش گرفتست
آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقش هايي را كه من
بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، واي بر من
سوزد و سوزد غنچه هايي را كه پروردم
به دشواري در دهان گود گلدان ها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر در پناه اين مشبك شب
من بهر سو مي دوم گريان، از اين بيداد مي كنم فرياد
اي فرياد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
هرچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارم منظر و ایوان .
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان سو شعله برخیزد بگردش دود.
تا سحرگاهان که می داند
که بود من شود نابود.
خفته اند این مهربان همسایگان من شاد در خواب
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزد این آتش بیداگر بنیاد
می کنم فریاد ای فریاد ! ای فریاد !
خسته ام. در طي دو روز گذشته عملا تمام انرژيم را از دست دادم. واقعا چگونه مي توان در كشوري زندگي كرد كه تنها چيزي كه در آن بي ارزش است كرامات انساني، افكار و عقايد انسانهاست. چگونه مي توان در كشوري زندگي كرد كه مسير زندگيت را هم برايت ديكته مي كنند. چگونه مي توان پذيرفت كه هر آنچه كه حتي در حيطه ذهن انسان نيز مي گذرد بايد فيلتر شده و از مسيري كه بعضيها مي خواهند بگذرد. واقعا ديگر نمي توانم. تا كي مي توان تحمل كرد؟ تا كي بايد تحمل كرد؟
========================
جنبش صاحب مرده اصلاحطلبی
اگر جنبش اصلاح طلبی، رهبرانی محافظهکار نداشت، وضع ما این نبود.
پشيمانم. پشيمانم و حرفي براي گفتن ندارم. دوباره به همان حالتي رسيدم كه در سال 84 رسيده بودم. پشيماني از راي دادن. در كثافتي زندگي مي كنيم كه مردم كشك هستند و همچون پشم گوسفند هم ارزش ندارند. من كه جوجه اي در سياست بيش نيستم و عملا سعي مي كنم فقط با كنار هم قرار دادن اطلاعات تحليلهاي كشكي ارائه مي دهم ولي چرا ادمهايي مثل سازگارا و نوري زاده گول اين ماجرا را خوردند. چرا آدمهايي مثل صادق صبا تا همين لحظه هم از با احتياط حرف مي زنند. آقاي موسوي و آقاي كروبي براي اين لحظه چه حرفي براي مردم دارند؟
من حرفي ندارم و دستهاي خود را بالا مي برم و مي گويم كه در سال 84 و در همين وبلاگ بعد از اعلام نتيجه انتخابات گفتم نه و اظهار تعجب كردم ولي الان و در سال 88 مي نويسم:
بله، بله، بله من اعتراف ميكنم كه گول خوردم. من از خودم عصبانيم.
به نظر من مناظره احمدي نژاد و كروبي باز هم مسائلي از درون نظام را بيرون ريخت كه به دليل به انزوا انداختن بعضي از راي دهندگان عملا به نفع احمدي نژاد تمام شد. چون وقتي تعداد راي كم شود وي بزرگترين پيروز ميدان خواهد بود. البته آقاي كروبي به خوبي دروغ هاي وي را رو كرد. ولي در كل من از مناظره شب گذشته و برخورد محسن رضايي خيلي لذت بردم. ايشان در عين خونسردي و متانت با دلالت بر آماري بسيار قوي كه قاعدتا نشان از حضور وي در مجمع تشخيص مصلحت بود توانست كاري كند كه احمدي نژاد مجبور به حرفهاي تكراري شده و فقط با عنوان شما اشتباه مي كنيد جواب دهد و در آخر مجبور به اعتراف شود كه تورم نقطه به نقطه را مد نظر داشته است. محسن رضايي با اتكا به اطلاعات قوي به خوبي توانست احمدي نژاد را در انتهاي مناظره ها با شكستي نسبي مواجه كرده و دروغگوييهاي وي را به عينه نشان دهد. ولي احمدي نژاد پرروتر از اين حرفهاست كه از دروغهاي خودش دست بكشد.
بگذريم. فضاي زيبايي ايجاد شده است. مناظره ها گرمي اين فضا را دو چندان كرده اند. كار به جايي رسيده است كه نماينده احمدي نژاد در VOA به تبليغ احمدي نژاد اقدام مي كند. آري درست شنيده ايد. تلويزيوني كه اگر كسي با آن مصاحبه مي كرد تا حد تكفير با وي برخورد مي شد حالا محل تبليغ احمدي نژاد آنهم با عنوان رييس ستاد مردمي مي شود. اين همانجايي است كه من بارها نوشتم و گفتم كه آدمهايي مثل احمدي نژاد و جنتي اگر پاي قدرت در ميان باشد ق.....ق.ي هم پيشه مي كنند. و اين در عين اينكه درد آور است ولي در اين برهه بسيار جالب است كه امثال احمدي نژاد و پيروانش مجبور مي شوند كلي از نظراتشان را براحتي زير پا بگذارند تا به قدرت برسند.
احساس مي كنم هنوز اين تصور كه اگر حتي 100 درصد هم به موسوي راي دهند باز احمدي نژاد از صندوق بيرون مي ايد وجود دارد. البته در اينكه مي تواند با وجود آدمي به نام دكتر كامران دانشجو در راس انتخابات تقلب اتفاق بيافتد دور از انتظار نيست. ولي بعيد مي دانم اگر اكثريت مطلق آرا به نفع كسي تمام شود سيستم بتواند اين تنيجه را تغيير دهد ولي اگر اختلاف راي كم باشد قطعا تقلب اتفاق مي افتد.
به طور كلي چهار نفر در اين رقابت وجود دارند. من سعي مي كنم بر اساس نظرات شخصيم و جمع بندي اين مدت به طور خلاصه امتيازات مثبت و منفي آنها را در كنار كم قرار دهم و نتيجه را به عهده دوستان بگذارم.
احمدي نژاد:
امتيازات مثبت: قاطعيت،
امتيازات منفي: دروغگويي، عدم مشورت پذيري، خيالبافي، استفاده هاي ابزاري از دين به هر شكل ممكن، تخريب ديگران به هر قيمت براي رسيدن به قدرت، برنامه هاي اقتصادي فاجعه بار، حذف زنان از برنامه هاي توسعه، عدم اعتقاد به برنامه هاي اقتصادي توسعه و چشم انداز 20 ساله، عدم اعتقاد به اصل خصوص سازي (44 قانون اساسي)
كروبي:
امتيازات مثبت: وجود هوادارن نخبه و روشنفكر، داشتن مشاورين اجرايي قوي، تفكر اصلاح طلبي، قدرت چانه زني بالا با سيستم قدرت حكومتي، وجود شعار دخالت دادن زنان در تصميم گيريها
امتيازات منفي:عدم قاطعيت، سابقه نه چندان خوب مالي، عدم تمكين مناسب در برابر حكم حكومتي، برنامه اقتصادي نه چندان مناسب، عدم شفافيت شعاري در وجود حق تبادل اطلاعات آزاد و شفافيت در بحث دولت الكترونيك در شعارهاي انتخاباتي
موسوي:
امتيازات مثبت: سابقه اجرايي نسبتا خوب در اداره كشور، وجود مشاورين اجرايي قوي، تنها كانديدايي كه براي محيط زيست اعلام برنامه كرد، شفافيت در بحث حق ازاد تبادل اطلاعات، برنامه نسبتا قوي در بحث دولت الكترونيك، اعلام اصلاح وضع موجود و سپس ادامه دادن برنامه هاي آتي در شعارها. وجود شعار دخالت دادن زنان در تصميم گيريها
امتيازات منفي: عدم قاطعيت، عملا اصلاح طلب نيست. مشخص نكردن سياستهاي اقتصادي و ارائه برنامه بسيار كلي، عدم ارائه برنامه هاي اجرايي مشخص در خصوص بحث يارانه ها، عدم ارائه يك برنامه صحيح در بحث اجراي اصل 44 قانون اساسي
رضايي:
امتيازات مثبت: ارائه برنامه هاي اقتصادي مناسب و عملي براي اداره كشور، اهميت دادن به زنان در شعارهاي انتخاباتي، داشتن تئوري قوي در بحث اقتصادي،
امتيازات منفي:نظامي بودن، عدم مشخص كردن نظرات در بحث خصوصي سازي (اجراي اصل 44 قانون اساسي)، عدم مشخص بودن نظرات در بحث شفاف سازي اطلاعات، عدم مشخص بودن وضعيت دولت الكترونيك در آينده.
البته اينها نظرات من بوده و در اصل شاخصه هاييست كه من به آنها اهميت داده ام. قطعا ديگران شاخصه هاي ديگري را مد نظر قرار مي دهند كه شايد تفاوتهاي فاحشي را با اين موارد داشته باشد.
نظر نهايي پسرك فضول:
در حقيقت با اينكه مي دانم كليت نظام جمهوري اسلامي داراي اشكالات بسياري است و در حقيقت شايد روند به صحنه كشيدن مردم به هر قيمت براي اخذ مشروعيت نظام در اين انتخابات نيز تا حدي در اين برهه هم ديده مي شود ولي به خاطر يك اعتقاد خاكستري كه نبايد همه چيز را سفيد و سياه ديد و ثانيا به دليل ناآگاهي مفرطي كه مردم كشور از ان رنج مي برند و بايد به اين اعتقاد رسيد كه مرحله به مرحله بايد به پيشرفتهاي اجتماعي رسيد، شركت در انتخابات را توصيه مي كنم و خودم هم راي خواهم داد.
با وضع فعلي اصلا نمي شود توصيه اي در مورد كانديدايي كرد ولي بايد دانست هر يك راي خاموش كه به كل ارا اضافه مي شود عملا احمدي نژاد را از صحنه حذف خواهد كرد ولي اگر بخواهيد در همان دور اول ترتيب كار را بدهيد بايد به يك كانديداي واحد (مثلا موسوي كه داراي راي بيشتري نسبت به رقيبان ديگر احمدي نژاد است) راي بدهيد تا كار به مرحله دوم نكشد. در عين حال راي دادن به كروبي و رضايي هم در هر صورت كار احمدي نژاد را با مشكل مواجه خواهد كرد. ولي يادتان باشد كه بخشي از اصولگرايان هم به موسوي راي خواهند داد و اين احتمال پيروزي وي را بسيار بالا مي برد ولي اصولگرايان به كروبي قطعا راي نمي دهند.
موفق باشيد.
من يكي كه نفهميدم ماجرا چيست؟ ميشه بگيد در كدوم دانشگاهها و استادانش چه كساني هستند؟ در عين حال در مورد كارهاي كارشناسي در سفرهاي استاني توجه شما را به يك نوشته از آقاي مجابي جلب مينمايم.
ديدگاه مردم برايم جالب بود. آنها نگران تنشهاي بعد از اينگونه مناظره ها هستند. نگراني و فوبياي ناشي از نوعي سطحي نگري و بقاياي افكار دايي جان ناپلئوني (كه خودم هم از آن بي نصيب نيستم) باعث مي شود كه ايراد اصلي مردم عامي به احمدي نژاد نگرشي نكوهش گرانه باشد. همين مردم حتي هنوز به خاطر همين فوبياها باز هم مي خواهند به وي راي دهند ولي عده اي از او روي گردان شدند.
جالب قضيه اينجاست كه آقاي احمدي نژاد شب گذشته اعلام كرد كه به جد تمامي شعارها و برنامه هاي خود را كه در هدف ايراد آقاي موسوي قرار داشت دنبال خواهد كرد و مخصوصا بحث مديريت جهاني را.
تذكري كوچك در مورد بخش نظرات
در انتها بر خود لازم مي دانم به تمامي خوانندگان محترم عرض نمايم پسرك فضول يك سياستمدار نيست. وي نظراتي دارد كه براي دل خودش مي نويسد. اين نظرات مي تواند موافق نظرات بعضي از دوستان باشد و مي تواند متناقض. آنچه كه دل مي خواهد مي نويسد و وبلاگ محل نوعي خاطره نويسي و نظر گاهي است براي به سهم گذاشتن نظرات.
برخوردهاي توام با فحاشي در بخش نظرات از طرف دوستان مشكلات خاص روحي و رواني دوطرفه اي ايجاد مي كند كه هدف از به سهم گذاري منطقي نظرات را تحت الشعاع قرار داده و دوستاني را كه به هر شكلي خوشبينانه و براي استفاده به اين وبلاگ هر چند با بازديد كم روي مي آورند از كرده خود پشيمان مي كند. من هيچگاه اظهار فضل در مورد سياستمدار بودن نكرده ام و نمي كنم. من آنچه كه دلم مي خواهد و دوست دارم مي نويسم. اگر براي كسي خوشايند نيست لطفا نخواند.
با عرض شرمندگي نسبت به دوستاني كه اينگونه ادبيات فحشماني را نكوهش مي كنند.
حضرت آيت الله العظمي صانعي :« براي جلوگيري از بدبختي هاي موجود در جامعه حضور در انتخابات واجب عقلي است»
شب گذشته مناظره كروبي و رضايي را در حد يك ربع گوش دادم. با اينكه نمي توان اسم آن را مناظره گذاشت ولي در نوع خود جالب بود. عملا هر دو سعي كردند كه خيلي تند حرف نزنند و در عين حال برنامه هاي خود را اعلام كنند. با اينحال كروبي يك قسمت جالب داشت و آن اين صحبتش بود كه گفت نقل به مضمون" يكسري حرفها را نمي شود زد. آدم نبايد آنچه را كه خود مي خواهد و مي پسندد در قالب حكومت وارد كند و ملت را تحت فشار قرار دهد."
اين انتخابات در نوع خود جالب است. تب گله به مرور بر مردم اثر مي كند و علي رغم اينكه هنوز بخشي از تحريميها بر اعتقاد خود پافشاري مي كنند ولي اوضاع خراب اقتصادي و افتضاحات دولت نهم باعث شده است كه بخشي از همين راي خاموشها هم اعلام امادگي براي راي دادن كنند. بگذريم كه هنوز در انهاي اعتقاد و ارادت خودم به تئوري توطئه معتقدم بازي كه حكومت بر پا كرده است هدفي جز مشروعيت بخشيدن به خود را ندارد و همچنين بايد بر تحريم پافشاري كرد ولي احساسم مي گويد تا كي مي خواهي به اميد واهي آگاه شدن مردم به تحريم پناه ببري. گوشه نشيني تا كي؟
اصلا نمي توانم كنار بيايم كه به موسوي يا كروبي راي بدهم. فاجعه بار است كه تصور كنم كروبي مي تواند در پاستور رياست دولت را بر عهده بگيرد. تفاوت كروبي با احمدي نژاد جز در ظاهر قضيه در هيچ چيز ديگر نيست؟ ولي ايا صرف وجود چند مشاور قدر در كنار كروبي مي تواند كشتي طوفان زده مملكت به هم ريخته وانفسا را حتي به ساحل خشك و خالي هم برساند؟
نميدانم. در مخلوطي از شك و ترديد قرار گرفته ام. موسوي را هم اصلا نمي توانم به عنوان يك رييس دولت تحمل كنم. تا كي بايد باز هم آدمهايي را در راس قدرت ببينم كه وسعت ديدن دنياييشان بيش از چهارچوبه يك تفكر تشيع صفوي نيست؟
من هنوز راي خاموشم.
"مهندس موسوی انسان خالص و صبوری هستند که به کار کارشناسی اعتقاد دارند
دکتر مشایخی از اساتید برجسته صنایع و مدیریت دانشگاه صنعتی شریف است. تاسیس دانشکده مدیریت و اقتصاد در این دانشگاه از جمله خدمات ارزنده ایشان به حوزه علم و فناوری کشور است. با توجه به نزدیکی به انتخابات سرنوشت ساز دهم؛ کمیته تولید و نشر محتوی دانشگاهیان مصاحبه مبسوطی را با ایشان تنظیم نموده است که بخشی از آن در ذیل ارائه شده است.
ارزیابی شما از عملکرد دولت نهم چیست ؟
دولت نهم جنبه های مثبتی نیز داشته است.جسارت و قاطعیتی در تصمیمات دولت بوده است و در کاری که به آن تصمیم گرفته، جلو رفته است .در مجموع موقعیتی مقتدرانه تری به مقام ریاست جمهوری بخشیده است. اما مسائلی از نظر مدیریتی نیز به وجود آورده که اگر این مسائل حل نشود، ممکن است این اقتدار را در جهت تخریب به کار بگیرد .مثلا ممکن است با اقتدار کار غلطی را انجام دهد یا تصمیم اشتباهی بگیرد .
مساله اول ما این است که نظام تصمیم گیری در سازمان اجرایی کشور ضعیف شده است . تصمیمات مربوط به اداره کشور، تصمیماتی کلان و با اثرات وسیع است و باید بدنه کارشناسی قوی وجود داشته باشد که گزینه های مختلف را تهیه و تنظیم کند تا تصمیم سازان بر اساس آن تصمیم گیرند . در کشور ما این نظام تصمیم سازی ضعیف شده است و در نتیجه کیفیت تصمیمات اخذ شده تنزل پیدا کرده است . به همين دليل شاهد اثرات سوء آن در سطح جامعه هستیم. مثل اختلال در صنعت ، صدمه به کشاورزی و یا نا کارآمدي در مصرف منابع مالی .
مساله دوم این است که از سرمایه های انسانی کشور درست استفاده نشده است .این نیروها سالها در سیستم بودند و تجربه کسب کرده بودند و از اشتباهاتشان درس گرفته بودند و این هزینه ای بوده که نظام برای در اختیار داشتن نیروهایی با تجربه و کارآمد پرداخته است . در دولت فعلی موج عظیمی از این نیروهای با تجربه کنار گذاشته شد .ممکن است علت این امر پارادایم جدید دولت برای اداره مملکت باشد. لذا مدیران قبلی را با پارادایم خود ناسازگار دیده وآنها را با مدیرانی که با شیوه جدید سازگارند ، جایگزین کرده است .در حالیکه اکثر این نیروها ، نیروهایی معتقد و با تجربه بودند که می توانستند در تصمیم گیری ها و تصمیم سازی ها و ساماندهی اجراییات مفید باشند. دولت نهم حداقل مي توانست از آنها به عنوان مشاور استفاده کند. این در حالی است که مهم ترین سرمایه یک دولت، سرمایه انسانی آن است و حساس ترین نوع سرمایه انسانی ، مدیران هستند.
مساله سوم فرصت بزرگی بود که در آمد های عظیم نفتی در سالهای گذشته برای ما ایجاد کرده بود که می توانست با آن سرمایه گذاری های اساسی و زیر بنایی صورت گیرد و یا با مازاد آن که در صندوق ذخیره ارزی ذخیره می شد ، بخش خصوصی و نیروهای متخصص را به میدان کشید و توسعه صنعتی را تسریع بخشید که شاهد این مهم نیز آنچنان که بایسته است، نبوده ایم . علت این نیز ممکن است این باشد که دولت قصد داشته طرح های کوچک و متفرقه را در همه مناطق انجام دهد . برای آنکه کمکی به رفاه مردم شود ریال زیادی خرج شد و بودجه های جاری و عمرانی افزایش یافت. واردات کالاهای صنعتی رشد چشمگیری داشت به طوری که مشابه خارجی هر کالایی به وفور یافت می شد.از طرفی به علت ثابت بودن نرخ ارز این کالاها با قیمت ثابت و ارزانی عرضه می شد. دلارهای دولت به ریال تبدیل و به جامعه تزریق شده بود که خود بار تورمی داشت وبا توجه به تورم داخلی ، کالای داخلی از لحاظ قیمتی نمی توانست با کالای خارجی رقابت کند که در مجموع باعث مختل شدن صنعت شدو ماحصل این منابع مالی وارداتی بود که مصرف شد و صنعت ضعیف شده ای که تحت فشار واردات ارزان قیمت، دچار اختلال گرديد. پول نفت فرصت دیگری نیز برای ما بود . دولت های قبلی برای اجرای طرح های عظیم چند میلیارد دلاری، تلاش زیادی انجام می دادند تا فاینانس از خارج جذب کنند و وقتی درآمد نفتی دولت از 20 میلیارد به 60 میلیارد دلار رسید این مابه التفاوت می توانست جایگزین خیلی از آن فاینانس هایی شود که برای توسعه به آن نیاز داریم .
چرا از صاحبنظران و نخبگان در زمینه مصرف منابع مالی نیز استفده نشد ؟
پارادایم ذهنی دولت این بوده که کسانیکه قبلا در راس امور بودند ، خوب کار نکردند . در نتیجه باید آنها را کنار گذاشت.نخبگان در تصمیم سازی های قبلی درگیر بودند و از آن جایی که دولت به ایشان اعتقاد نداشت آنها را از چرخه تصمیم سازی خارج کرد .شبیه این مساله را در مورد سازمان برنامه بودجه نیز شاهد بودیم وچنین گفته می شد که چون برنامه های سازمان برنامه مطلوب ما را در توسعه کشور برآورده نکرده است باید آن را حذف کنیم. در حالی که فقط برنامه نیست که کشور را پیش می برد بلکه مسایلی از قبیل جنگ، بی تجربگی مدیران بعد از انقلاب، روابط محدود و ناهموار با کشورهای صنعتی سبب شده که جامعه آنچنان که بایسته است پیش نرود . چه بسا اگرسازمان برنامه بودجه نبود شاهد نتایج به مراتب بدتری بودیم. توسعه زیرساخت های کشور بعد از جنگ مثل توسعه زیر ساخت های انرژی ، شبکه راه ها ،شبکه بهداشت و درمان و توسعه صنایع سیمان و فولاد در سطح کشور، ثمره همین تفکر برنامه ای در کشور بوده است .به هرحال تفکر دولت این بوده که این گروه باید عوض شود تا به روش جدیدی کشور را اداره کرد. ولی باید از آنچه که در جامعه اتفاق افتاده است درس بگیریم. مصالح و منافع ملی ما در یادگیری از گذشته و تحلیل اشتباهات صورت گرفته است.
مساله چهارم که باید دولت از آن درس بگیرد فشار دولت به بانک مرکزی برای تامین منویات دولت است .اگر بخواهیم تورم را کنترل کنیم و انضباط پولی و مالی داشته باشیم، باید بانک مرکزی مستقل و مسئولي نيز داشته باشیم . دولت ها همواره خواستار تزریق پول به بدنه دولت هستند و بانک مرکزی نمی تواند همیشه گوش به فرمان دولت باشد. وام دادن بیش از ظرفیت بانک ها و تزریق پول به جامعه نتیجه ای جز تورم و فلج شدن نظام بانکی ندارد .دولت نهم از طریق تعويض روسای بانک مرکزی فشار مضاعفی به آن آورده است و این روش در میان مدت و بلند مدت به هیچ وجه به نفع کشور نیست. گرچه ممکن است در کوتاه مدت بعضی مسائل را حل کند ولی عوارض این روش گریبانگیر کشور خواهد شد کما اینکه از نظر میزان تورم جزو چند کشور آخر دنیا هستیم . تورم موریانه ای است که وقتی به جان یک جامعه می افتد، آن را تخریب و ارکان آن را تهدید می کند. مثلا تورم قدرت خرید کارمندان دولت را کم مي کند و زمینه ساز فساد و کم کاری و کاهش کیفیت خدمات ارائه شده توسط آنان می شود .لذا اگر استقلال لازم را به بانک مرکزی ندهیم و آن را مسئول مسائل مالی و بانکی کشورندانیم ، آنرا به راحتی برای حل مسائل کوتاه مدت به قیمت ایجاد مسائل بلند مدت به کار می گیریم .
مساله پنجم انتقال مالکیت شرکت های دولتی به نهادهای عمومی است .عمده دارایی های مولد کشور ازآن دولت است و خصوصی سازی نیز امری اجتناب ناپذیر است .از طرفی بخش خصوصی آنقدر رشد نکرده که این شرکت ها را بخرد یا حتی اگردر آن حد هم رشد کرده باشد ،توسط جامعه پس زده می شود. بنابراین برای خصوصی سازی این شرکت ها آن ها را به نهادهای عمومی مثل صندوق بازنشستگی و تامین اجتماعی واگذار می کنند .این نهادها از طرفی از شمول قوانین دولتی خارج می شوند و کنترل و ارزیابی دولت بر آن ها حاکم نخواهد بود و از طرفی مدیرانشان توسط دولت تعيین می شوند و با تغییر دولت ها مدیرانشان تغییر می کند.حل این مساله دو راه دارد : یا باید خصوصی سازی به آن آرامی صورت گیرد که بخش خصوصی رشد کند که خیلی زمان گیر خواهد بود و یا نظام مدیریتی این نهادهای عمومی از دولت مستقل شود.
اگر روند فعلی ادامه پیدا کند در آینده شاهد چه وضعیتی خواهیم بود ؟
امروزه بار هزینه های دولت به دليل گشایش های چند سال اخیر افزایش پیدا کرده و از طرفی نیز درآمدهای نفتی نیز کم شده است . به دليل رکود موجود در دنیا نيز بعید است در چند سال آینده قیمت نفت چندان تغییر کند . صنایع نیز از دو جهت تحت فشارند : از یک جهت به خاطر واردات گسترده و ثابت بودن نرخ ارز، توان رقابت با کالای خارجی را ندارند و از جهت دیگر چون سیستم بانکی در سال های اخیر وام های بسیاری داده است ديگر ظرفیت وامدهی ندارد. بدين ترتيب از لحاظ نقدینگی نیز تحت فشارند. یا باید نرخ ارز را افزایش داد تا واحدهای صنعتی امکان رقابت با کالای وارداتی را بیابند یا واردات را قطع کنند که شاهد افزایش قیمت ها در داخل خواهیم بود . چرا که قیمت های فعلی برای صنایع ما مقرون به صرفه نیستند .ادامه سیاست موجود نیز نیازمند ارز زیادی است که به خاطر کاهش قیمت نفت ، امکانپذیر نیست. پس در سال های آتی شاهد افزایش نرخ ارز و افزایش قیمت ها خواهیم بود و اگر بخواهیم نرخ آن را تثبیت کنیم شاهد دو نرخه شدن ارز و فسادها و رانت خواری های مربوط به آن خواهیم بود . اگر مشکلات صنایع که ذکر شد ادامه یابد شاهد موج بیکاری در سطح کشور خواهیم بود . حتی اگر قیمت نفت نیز کاهش نمی یافت به دلیل رشد هزینه های دولت ، هزینه ها بر درآمد پیشی می گرفت و دوباره با کمبود ارز مواجه می شدیم . شبیه این مساله را نیز در سالهای قبل از انقلاب شاهد بودیم . در سال 52 قیمت نفت چند برابر شد و به تبع آن هزینه های دولت افزایش یافت و در سال 56 دولت برای تامین نقدینگی خود مجبور شد وام بگیرد. اصولا وقتی دست دولت در خرج کردن باز می شود، تعهدات و هزینه هایی را ایجاد می کند که منجر به بزرگ شدن دولت و افزايش تعهداتش می گردد و در نهایت به جایی می رسد که به کمبود نقدینگی برای تامین خود دچار می شود.
پیشنهاد شما برای رییس جمهور آینده چیست ؟
قدم اول باید تجهیز نیروهای فکری قوی و کارشناسان مجرب باشد که بتوانند مسائل را درست تحلیل و بسته ای جامع و منسجم تهیه کنند که همه مسائل، از سیاست های پولی و بانکی و سیاست های وارداتی گرفته تا سیاست های خارجی و روابط بین الملل را پوشش دهد. در این بسته ممکن است به خاطر کاهش درآمدها و افزایش هزینه ها در سال های جاری، مجبور باشیم که برای ساماندهی امور از منابع و سرمایه گذاری خارجی استفاده کنیم. حتی در این بسته باید کارهای فرهنگی نیز دیده شود تا منطق مجموعه راه حل ها برای مردم توضیح داده شود و مردم در فضایی قرار گیرند که بتوانند دولت را دربرون رفت از چالش ها یاری کنند .همچنین در این بسته می بایست طرح های ضربتی و راه حل های موقت ، در کنار راه حل های بلند مدت دیده شود تا حداقل فشار بر مردم را شاهد باشیم .
علت محبوبیت مهندس موسوی ، نخست وزیر جنگ را چه می دانید ؟
در فضای بعد از انقلاب همدلی و اشتیاق همگانی در سطح جامعه وجود داشت که باعث می شد همه با علاقه و عشق کار کنند.از طرفی به خاطر سیاست های خاص جنگ مردم فاصله ها را کمتر می دیدند و تبعیض و اختلاف کمتری حس می کردند. مهندس موسوی نیز انسان خالص و صبوری بودند. حرف های گوناگون را می شنیدند و سعی می کردند به جمع بندی برسند .در مجموع محبوبیت ایشان به فضای آن دوران و نحوه عملکرد ایشان برمی گردد.ولی در حال حاضر مهندس موسوی باید برنامه های اقتصادی خود را که پیجیده ترین برنامه ها ست به صورت شفاف تری اعلام کنند و یا حداقل مشخص کنند که در چه پارادایمی می خواهند فکر کنند تا مسائل را حل کنند. البته ایشان در این فرصت کم نمیتوانند راه حل همه مسائل را ارائه دهند ولی بايد اصول اداره اقتصاد را اعم از میزان دخالت دولت و نحوه هدایت و کنترل دولت بر بازار آزاد را مشخص کنند. خیلی ها منتظرند تا ببینند نظرات مهندس موسوی به طور واضح چیست که در جذب آرای ایشان تاثیر بسزایی دارد. ایشان می بایست نحوه دخالت دولت در قیمت گذاری ها ، سهمیه بندی ها و تعاملشان با بازارهای بین المللی را به طور شفاف اعلام کنند .
پس شما به دخالت مستقیم دولت در بازار برای برون رفت از بحران معتقدید؟
دولت باید چه در کوتاه مدت و چه در بلند مدت ، هدایت و مدیریت اقتصاد را برعهده داشته باشند و نمی تواند اقتصاد را رها کند تا فقط مکانیزم های بازار آن را تنظیم کنند . البته هدایت اقتصاد یک بحث است و اینکه چقدر آزادی به مکانیزم های بازار بدهیم بحث دیگري است.
راه های افزایش مشارکت مردم را چه می دانید ؟
باید موجی در سطح جامعه راه انداخت تا مردم به مشارکت در انتخابات ترغیب شوند و این موج وقتی ایجاد می شود که حرفهای مشخص تر و روشن تری زده شود تا عده ای از افراد روشن تر و فعال تر جامعه را جذب کنند و بر بقیه اقشار تاثیر بگذارند. مثلا موج اول از دانشگاه و دانشگاهیان به عنوان قشر نخبه کشور و موج های بعدی در پی این موج در جامعه راه بیفتد. "
ديشب داشتم برنامه پرسش و پاسخ بي بي سي فارسي را گوش مي دادم. در انتهاي برنامه بخش بزرگي از آنچه را كه فكر مي كردم اتفاق افتاده برايم مسجل شد. خاتمي به دليل اينكه احتمال مي داد راي سابق را نداشته باشد و از طرفي موسوي قادر است راي بخشي از اصلاح طلبان را به خود اختصاص دهد به نوعي به نفع موسوي كنار كشيد تا بتواند هر چه بيشتر خود را به هدف حذف احمدي نژاد در دوره بعدي نزديك كند. در حقيقت خاتمي با انتخاب موسوي بخشي از راي خودش را با راي موسوي و بخشي از راي اصولگرايان تلفيق مي كند تا به هدفش برسد. خاتمي خود جزو مجمع روحانيون مبارز است ولي از كروبي حمايت نكرد چون مي دانست كروبي نمي تواند به تنهايي جور تمام راي ها را بكشد و قطعا هيچ كدام از اصولگرايان هم به وي راي نخواهند داد. شايد اين دليلي هم باشد بر تعصب افرادي چون ابطحي كه حاضر نيستند به غير از كروبي به كسي راي دهند و حتي يار غار خود را كه خاتمي باشد تنها گذاشتند و به كروبي چسبيدند.
در هر صورت در آنطرف قضيه هنوز راي خاموشيها كه به دو قسمت بي تفاوتها و آگاهان تقسيم مي شوند تصميم قطعي خود را نگرفتند. برنامه بي بي سي نشان مي دهد كه عملا نخبگان سياسي مخالف جمهوري اسلامي به راي دادن بيشتر از تحريم مي انديشند ولي شايد به همان دليلي كه آْن هموطن ما كه وقتي خورد زمين بلند نشد و دولا دولا تا مقصد رفت كه نگويد من زمين خورده ام براي خود توجيهاتي مي كنند كه چرا قبلا تحريم كرده اند و حالا نمي كنند و چرا به كروبي بيشتر علاقه دارند تا به موسوي. من سازگارا را قبول دارم ولي در برابر اصرار تحريمش حرف عنايت فاني خبرنگار بي بي سي را مي پسندم كه گفت شما مي خواهيد ره صد ساله را يك شبه برويد. و در عين حال هرگز نمي توانم توجيهات خانم كديور را در دفاع از كروبي قبول كنم و عملا تمام توجيهات وي در تبليغ كروبي كلي نگري بود.
مي توان گفت نخبگان، فعالان و ژورناليستهاي سياسي مخالف حكومت براي همان توجيهات هميشگي، راي خود را به كروبي خواهند داد تا تعصبات جدا مانده اشان از عقلانيت را به عقل وصل كنند. در همين حال به نظر مي رسد عاقل در اين وسط خاتمي است. خاتمي هدف حذف احمدي نژاد را دارد و كار ندارد كه فعلا چه اتفاقي خواهد افتاد. او تجربه حكمهاي حكومتي را دارد و فقط به اين مي انديشد كه اگر يك قدم هم به بوي اصلاحات نزديك شود كافيست و اگر اين قضيه با راي خود اصولگرايان باشد چه بهتر.
رنگ كردن مردم» توسط نامزدهاي انتخاباتي شگردي نوين است كه هم با اسلام در ستيز است و هم انسانيت مردم را لگدمال ميكند ولي اين واقعه رخ داده است. فرقي هم نمي كند كه نامزد «راست ناراست» باشد يا «چپ منحرف».
البته يكي بدون نشان «رنگ» ميكند، يعني به دنبال اقتصاد شكوفاي «رضاخاني» و به قول او «رضاشاهي» است و توسعه «هاشمي رفسنجاني» و دو تن ديگر آشكار و با نشان به رنگ كردن ملت پرداختهاند. واي به حال ملتي كه يكي به رنگ «كفن» و ديگري به «رنگ لجن» و سومي به «رنگ عدم»، او را رنگ كردهاند.
چرا رنگ لجن؟! زيرا رنگ سبز كه نزد مردم مقدس است، آنگاه كه در آرايش زنان بدحجاب و بهتر است گفته شود بيحجاب و طوق گردن مردان و پسران عملي ميشود و پرچم مزين به نامهاي مقدس معصوم عليهالسلام يا در دست زنان و مردان پليد به اهتزاز در ميآيد و يا زيرانداز آنان ميشود، «رنگ لجن»ي است كه محتواي گفتمان و سابقه و لاحقه اصلاحطلبي برانداز را مينماياند كه با «عوامفريبي» و «خرافهگرايي» شعور و كرامت شيعه را به بازي گرفته است.
احمدينژاد و حاميانش در اين ميان «رنگ خدا» را انتخاب كردهاند. كه همان رنگ حسين عليهالسلام است. اين رنگ در «چادر زهرايي زنان و دختران» و در «وقار و سلامت مردان و پسراني» است كه «ايمان خداييشان و پشتوانه زهراييشان» چهارسال پيش بر «مافياي قدرت و ثروت» پيروز گشت و با عنايات حضرت صاحب عجلالله تعالي فرجه الشريف، احمدينژاد را به منطقه ممنوعه مافياگران وارد ساخت. هر چند كه از آن روز تا كنون از زمين و هوا بر او و ملت راي داده به او، آتش باريده و ميبارد.
رنگ خدا، رنگ حسين عليهالسلام با شعار «يك ياحسين ديگر» در 22خرداد، رنگها و رنگكنندهها و رنگشوندهها را از عرصه حاكميت به اخراج محكوم خواهد كرد. با يك يا حسين ديگر.
خبرگرارش دولت مدعی شد: فائزه هاشمي رفسنجاني با بيان اينکه نميتوان در تعيين سرنوشت جامعه شرکت نکرد اما انتظار معجزه داشت بر حمايت از ميرحسين موسوي پافشاري کرد و گفت: اگر در دوره آتي انتخابات رياستجمهوري محمود احمدينژاد دوباره رييسجمهور شود خود را امامزمان ميداند.
در ادامه اين قضيه همانطور كه مستحضريد يك عده پيدا مي شوند كه وا اسلاما سر مي دهند كه اي واي توهين و افترا و فحش است كه نثار رياست جمهور مظلوم به راه افتاده و تا جايي مي رود كه "فاطمه آليا نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي گفت: بعد از انقلاب در جمهوري اسلامي فرهنگ انقلاب و اسلام در اولويت اول مدنظر ملت متدينين و افراد آگاه قرار گرفت و امروز آنچه مهم است، فرهنگ اسلام است. تهاجمي که در همايش دوم خرداد به صورت ناجوانمردانه و غيرمنصفانه عليه دولت منتخب مردم صورت گرفت، درواقع هم توهين به راي مردم و هم توهين به فرهنگ خدمت رساني و ارزشهاي انقلاب بود."(تابناك)
حال من براي مقايسه فقط بخشي از يكي از دردنامه هاي خانم فاطمه رجبي را در اينجا مي آورم. شما خود قضاوت كنيد كداميك توهين آميزتر و سخيف تر است. من كه نمي دانم؟!!!
بخشي از مقاله "خفت قلم" از خانم رجبي در انتقاد از آقاي مسيح مهاجري در ستايش از هاشمي، برداشت از شهاب نيوز:
اما در اوجگیری شاهكارهای روزنامه جمهوری، مدیرمسؤول امضای خود را پای سرمقاله حك میكند. این كار به دلیل داشتن لباس روحانیت وی، خسران وافر به روحانیت عظیمالشأن را در شرور و فتنههای آخرالزمان عینیتر مینماید. از آن جمله سرمقاله «رسالت قلم» است كه در 2/ 6/1387 درج گردید. این مقاله سبب شد كه اگر در گذشته «مسیح مهاجری» را به دلیل عشق وافر و بیمبنا به هاشمی رفسنجانی، كه نتیجه آن «تخریب دائمی دولت نهم» و در واقع «تقابل با مقام معظم رهبری» است، «مسیح یا كارگزار قیصر» بخوانم، امروز به چیزی فراتر از آن معتقد شوم!
«مدیحهسرایی»، «چاپلوسی» و «بتسازی» در سرمقاله مذكور، شخصیت انسانی نویسنده را زیرسؤال میبرد، علاوه بر آن كه «اعتقاد دینی» او را به دلیل «جای دادن هاشمی رفسنجانی در متن قرآن كریم» مورد شبهه جدی قرار میدهد!
در این نوشتهها میتوان ملاحظه كرد:
- بنیان فاسد «بتسازی از هاشمی» در دوران گذشته چگونه و در چه مراكزی انجام میگرفته، بتی كه با حاكمیت اصلاحطلبی برانداز در هیكل «محمد خاتمی» تغییر مكان یافت!
- شعار منحرفانه و مفتضحانه «مخالف هاشمی - دشمن پیمغبر است» با كدام هدف و مقصود در نمازجمعه سر داده میشد تا مردم را با كشاندن به دنبال خود، به ناكجاآباد بكشاند!
- مسیح مهاجری در این نوشته، بدون واهمه از روز رستاخیز، شعور ملی را هم نادیده انگاشته و رسالت قلم خود را در چاپلوسی و تملقگویی با هولناكترین جملات و تعابیر به كار برده است. آیا این قلم ارزش بقا دارد؟!
- مهاجری «هاشمی» را از «اساسیترین اصول و ارزشها» خوانده است. باید بر «اصولگرایی» و ارزشمداری وی صدها آفرین گفت.
- هاشمی را «اركان نظام اسلامی» نامیده كه از «پایههای اساسی اعتبار بینالمللی نظام اسلامی» است. میگویم «رسالت مهاجری» چنان كه پیداست از دیدن فراتر از «خانواده هاشمی» ناتوان است. به همین علت شاید مقصود وی «نظام خانواده هاشمی» است. در آن صورت البته «اعتبار بینالمللی آن نظام» و ماجراهای پیرامونی آن؟! «هاشمی» خواهد بود.
توضیح میدهم، در سه سال اخیر محرز گردید كه نه تنها هاشمی از هیچ اعتبار بینالمللی برخوردار نیست، مانند داخلی، بلكه مواردی چون سفرههای خانوادگی دهها نفرهاش به عربستان سعودی، و تلاش برای پایاندهی به جنگ 33 روزه لبنان، «بیاثری او را» در عرصههای بینالمللی نشان داد؛ مانند «محمد خاتمی» و تلاشهای بیپاسخش! همچنین ثمرات تلاشهای پیگیر مدیر لایق و با تجربهاش «حسین موسویان» فقط برای روزنامههای خارجی تأثیرگذار بود نه جای دیگر! البته خطبههای نمازجمعه هاشمی و «تهدیدسازی و تحریك و رعبآفرینیهای او در موضوع هستهای» شاید از همان تلاش او ناشی شود كه همچنان ادامه دارد، و البته در منظر داخلی عكس آن را نتیجه میدهد! و این عین امدادهای بقیةالله الاعظم است! و لو كره المشركون.
هاشمی در سرمقاله مسیح مهاجری «جزئی از آیات قرآن كریم» گردیده و بیحرمتی به او، تقابل صریح با قرآن نگاشته شده است. شگفتا از سكوت دینمداران به ویژه روحانیت اصیل و پاسدار مرزهای قرآنی! پرسش آن است: آیا بار دیگر با تئوریسازانی از سلك منافقین مواجهیم یا «قرآنی جدید» بر «مهاجری» نازل گردیده است؟ آیا «غاصبان» ولایت مولای متقیان علیهالسلام و پیروان آنها، همینگونه آیات خداوند را تفسیر نكرده و نمیكنند تا برای قدرتطلبان سیاسیكار و بیایمان، جایگاه ویژه در اسلام دست و پا نمایند؟
میپرسم: «سابقون» چه معنایی دارد؟ آیا سابقه داشتن در قدرت و ثروت و خانوادهسالاری و خودكامگی در مدیریت است؟ یا كشور و ملت و نظام اسلامی را «ملك شخصی» دانستن؟... نمیدانم روحانیت در برابر این انحرافات و تحریفات فاجعهبار چه پاسخی دارد؟
آیا اگر روحانیت در برابر اعمال خانواده هاشمی و خانوادهاش مانند «فیلم تبلیغاتی او» و «اعمال و گفتار دخترش» و نیز «رفتار حرام محمد خاتمی» سكوت نمیكرد، امروز چنین «فاجعه تفسیری» به وجود میآمد؟ آیا علاوه بر عرصه سیاست، و كیان نظام اسلامی و سرنوشت اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ملت ایران، قرآن كریم هم باید آماج شیفتگی به هاشمی و قدرت مادامالعمر شود؟
البته من يكي از ملايم ترين مقاله هاي ايشان را انتخاب كردم.
اظهار نظر با شما
مي دونم كه شايد خيليها خرده بگيرند كه چرا هنوز تصميم نگرفته ام. به من حق بدهيد. ذات من از تئوري توطئه پيروي مي كند. برايم سخت است باور كردن اين مسئله كه مي توانيم انتخاباتي آزاد داشته باشيم. در ثاني هر عقل سليمي تأييد مي كند كه واقعا انتخابات آزاد نداريم. چه كساني كانديد شده اند؟ براي چه كانديد شده اند؟ چگونه و براي چه تأييد شده اند؟ چه سابقه اي داشته اند؟ چه كساني از آنها حمايت مي كنند؟ و بالاتر از تمام اينها قاعدتا از سيستمي به معناي كامل كلمه حمايت مي كنند كه ساختاري پر اشتباه و خارج از اصول دموكراسي و حتي خارج از قوانين و فلسفه اسلامي صحيح دارد. پس چگونه من مي توانم راي دهم.
از طرف ديگر اگر بخواهم با ديدي مثبت تر بررسي كنم و فرض كنم كه بايد در اين انتخابات شركت نمايم قاعدتا به كانديدايي راي مي دهم كه شعارش و هدفش فقط در طول چهار سال رياست جمهوري اصلاح اوضاع به هم ريخته كشور باشد و شعارهايي آرمانگرايانه ندهد. در دوره بعدي واقعا رييس جمهور جديد نمي تواند كاري بيش از اصلاح ساختار دولت و برگرداندن آن به چهار سال قبل را به انجام برساند. شعارهاي غير معقول و غير منطقي و نشدني جز راي به صندوق جناب احمدي نژاد انداختن نيست. چرا كه وقتي شعارها اينگونه باشند تعداد راي خاموش بالا رفته و عملا اين يعني پيروزي دولت نهم.
من تصميم نگرفته ام كه آيا راي بدهم يا نه ولي تا اينجا و در بين سه كانديدا غير از رياست دولت نهم، كروبي حرفها و شعارهاي منطقي تري را مطرح كرد. وي بيشتر بر اصلاح ساختارهاي فعلي دولت به وضعيت قبل خودش را مطرح ساخته است. مشاورين بسيار قوي دارد و آرمانگرايي را كنار گذاشته است. ولي چگونه مي توانيم گذشته وي در بنياد شهيد را فراموش كنيم.
اين نوشتار من فقط تحليلي بر اوضاع بود و هنوز كسي را تأييد نكرده ام و هنوز تصميم به شركت هم نگرفته ام. من يك راي خاموشم.
در بين اصلاح طلبان تششت آرا به شكل ديگري ظاهر شده است. حقيقتش نمي توانم درك كنم چرا ابطحي كه يار نزديك خاتمي است از كروبي حمايت مي كند. يا چرا عطريانفر و كارگزارانيها از موسوي حمايت مي كنند ولي كرباسچي به سمت كروبي رفته است؟ البته مي توانم حدس بزنم چرا آدمهايي مثل سروش و يا زيد آبادي و يا عبدي از كروبي حمايت مي كنند.
در هر حال گروهها به شكل تناقض آميزي از كنديداهاي محدود و دست چين شده شوراي نگبان حمايت مي كنند. بالشخصه هنوز تصميم نگرفته ام كه راي بدهم يا نه. البته راي دادن را بايد از اين ديدگاه نگاه كرد كه تئوري توطئه مي تواند مسائل ديگري را در پيش روي ما بگذارد ولي باقي ماندن جناب احمدي نژاد در دولت آينده يعني چهار سال تكرار بي عقليهاي اجرايي و حماقتهاي دولتي.
وجود كروبي در راس دولت چنگي به دل نمي زند و محسن رضايي را هم كه يك دولتمرد نمي توان تصور نمود. موسوي احمدي نژادي پيشرفته است كه كمي اصلاح شده ولي در اصل وي را اصولگرا مي دانم تا اصلاح طلب. حال چگونه بايد تصميم گرفت؟ راي ندهيم و احمدي نژاد بماند و يا راي دهيم و بدتر را نسبت به بدترين انتخاب كنيم تا شايد از اين ستون به ستون فرجي باشد؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|