تبليغاتX
پسرک فضول
 
نگرشی به مسائل اقتصادی اجتماعی و سیاسی
 
خيلي جالبه. ماجراي اين لنگه كفشي كه به سوي جرج بوش دبليو پرتاب شد سوژه خوبي براي اخبار ايران شده. القصه بخش خبري را نمي تواني بدون گوشه اي از اين خبر ملاحظه كرد. امروز صبح هم در اخبار سراسري ۸ صبح و در قسمت تفسير خبر، چنان اين ماجرا تعريف و تفسير ميشد كه شنونده فكر مي كرد الان مهمترين خبر روي سايتهاي خبري دنيا همين لنگه كفش است.

من بالذاته با حضور آمريكاييها در عراق موافق نيستم و سياستهاي اين جرج بوش دبليو هم بسيار قابل چالش و اعتراض است ولي رسم اعتراض آنهم از سوي يك خبرنگار و انسان فرهنگي اينگونه نيست. فراموش نكنيم كه همين آمريكاييها بالاخره عراقيها را از شر صدام راحت كردند مگر آنكه بخواهيم به اين باور برسيم كه عراقيها به صدام علاقه مند بوده اند. پس بايد در نهايت به اين نتيجه نه چندان بي ربط رسيد كه همين عراقيهاي با فرهنگ لنگه كفش به دست، به فرمان صدام ۸ سال ما را كشتند و دم برنياوردند و جشن گرفتند و الان هم اگر اسلحه گير بياورند مثل همين لنگه كفش به سوي عجم شليك مي كنند.

انسان داراي ارزش و شرافتي بسيار بالا است. و هنگامي كه يك انسان در جرگه انسانها و آدمهاي فرهنگي قرار ميگيرد اين ارزش و شرافتش بالاتر مي رود. در نتيجه بعيد مي دانم اين شرافت و عقل اجازه پرتاب لنگه كفش را بدهد، آنهم در زماني كه اسلحه اي بسيار قويتر و برنده تر از لنگه كفش و خشونت وجود دارد كه آن قلم است.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 9:31  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
ببخشيد، از شمال كه برگشتم سرم شلوغ بود چون حقيقتش به شكل خبيثانه اي تصميم دارم دوباره اين هفته هم براي سه چهار روز برم شمال. شمال ايندفعه خيلي چسبيد. از اخبار به طور كلي دور بودم و با هيچ كس حتي تلفني هم تماس نگرفتم و تماسي هم نداشتم. فقط آخر كار اين حواس پرتي و فراموشكاري كه مدتي است گريبان مرا گرفته حسابي حالم را گرفت و موبايلم را در يك رستوران جا گذاشتم. خلاصه شب آخري تا به صبح برسد و من به موبايلم برسم الكي الكي حالم گرفته بود. بگذريم. برويم بر سر موضوعات امروز.

ديروز مورد جالبي را در جاده مخصوص كرج ملاحظه كردم. يك ميني بوس در كنار اين مقرهاي كيسه شنها و نمكهاي شهرداري ايستاده بود و مشغول بار كردن آنها. تا خواستم عكس بگيرم متوجه شد و فلنگ را بست. برايم خيلي جالب بود. يعني انسان بايد چگونه فكر كند كه وسايلي را كه براي راحتي آينده او در كناري گذاشته اند تا شايد روزي مشگل گشاي او باشد چرا بايد بدزدد! آري من اين عبارت را مي آورم تا تأكيد كنم كه اين كار يك دزدي است. نظر شما چيست؟

ديشب آخر وقت بود كه خبر دمپايي پرت كردن به جرج بوش دبليو آنهم توسط يك خبرنگار! و دادن دشنام سگ به وي در تلويزيون پخش شد. من كاري ندارم كه آمريكاييان و سردمدارانشان چگونه اند و چگونه فكر مي كنند و چه اعمالي انجام مي دهند ولي واقعا از يك خبرنگار سرزدن اين گونه رفتار شايسته است؟ لقب سگ در اين منظر از آن كيست؟ اثرات توحش را در كجا مي بينيد؟ آيا در صدر اسلام هم پيغمبر و يارانش و يا امامان ما اينگونه با دشمنانشان برخورد مي كردند و يا اينكه پيغمبر در فتح مكه فرمود هر كسي كه در خانه ابوسفيان باشد در امان است؟ ابو سفيان كه بود؟ آيا پدر بزرگ همين يزيد ابن معاويه ابن ابي سفيان نبود؟ جالبي قضيه آنجا عود پيدا مي كرد كه تمامي گزارشگران صدا و سيما و اخبارگويان عزيز به زور لبخندي را در جهت تمسخر بدرقه اين خبر مي كردند. ما به كجا مي رويم و اخلاق رسانه اي در كجاي كار است؟ واقعا چه بايد گفت؟

در ضمن در آخر كار شنيدم كه ارزاني در راه است. اين قول زيبايي بود كه جناب وزير بازرگاني فرمودند. ولي نفرمودند كه ارزاني چي؟ نفت؟ جان آدمي و يا حيثيت يك كشور؟

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:44  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
امروز صبح در راديو جوان شنيدم كه به دستور  اداره جهاد كشاورزي استان يزد حدود ۳۰۰ اصله درخت نسبتا كهنسال را در قلب كوير مركزي ايران به اتهام فرسوده بودن و تحت عنوان اصلاح درختان فرسوده منطقه (كه بايد گفته شود طرح قطع درختان فرسوده منطقه كوير مركزي) قطع كرده اند. خبرنگار عزيز با رييس اداره جهاد كشاورزي شهرستان مربوطه مصاحبه اي داشت و در اين مصاحبه ايشان فرمودند كه اين درختان به دليل اينكه غير مثمر بودند و عملا هيچ محصولي نمي دادند در فهرست قطع درختان فرسوده قرار گرفتند!

واقعا عقل در اين موقعيت در كجا قرار دارد؟

يكي از دوستان من در اين مواقع مي گويد پدر فقر بسوزه.

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:56  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
حقيقتش خيلي خسته شدم. دلم مي خواست سفري جور بشه. آخ اگه اين سفر مي شد به يكي از شهرهاي ساكت و آرام اروپا مي شد چي مي شد! آرزو بر جوانان عيب نيست برم من خرده نگيريد.

اين هفته سه شنبه تعطيله. گفتم فرصت خوبيه براي يك Refreshment حسابي آنهم در شمال رنگارنگ پاييزي. نميدونم الان وضع چه جوريه و جنگلها چگونه و چه رنگي هستند ولي سعي مي كنم اگر عكس گرفتم در وبلاگ بگذارم. مي دونم فحشم نديد. من عملا قول داده بودم كه عكسهاي بيشتري از مالزي برايتان بگذارم ولي حقيقتش نشد. من براي اتصال به اينترنت به صورت ديزلي مرتبطم وهمين باعث مي شود كه به خاطر سرعت كم اصلا حوصله دانلود و آپلود كردن تصاوير را نداشته باشم. ولي قول مي دهم از شمال و بازهم از مالزي برايتان عكس بگذارم. اگر بشه فردا مي زنم بيرون تا بتوانم از دو سه روز استراحت كامل بهره ببرم. خداوند از اين موقعيتها به همگان اعطا كند.

 

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 13:7  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
اي آمده از عالم روحاني تفت

حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا آمده‌اي

خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت 

*******************

در دايره‌اي که آمد و رفتن ماست

او را نه بدايت نه نهايت پيداست

کس می نزند دمی در اين معني راست

کاين آمدن از کجا و رفتن بکجاست 

*****************

گويند مرا که دوزخي باشد مست

قوليست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند

فردا بيني بهشت همچون کف دست

  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 9:3  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
ببخشيد،‌من خيلي هم بيكار نيستم ولي اين ماجراي امامزاده سيار خيلي باحال بود گفتم شما هم حال كنيد. خداوند دكتر شريعتي را بيامرزد.

امامزاده سيار، خوشا به حال زواران سعادتمند

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 8:36  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
كسي كه نوشته هاي اين پسرك را بخواند قاعدتا مي داند كه من خود را يك انسان مي شناسم و ذاتا مليت و افتخار به خاطر اينكه در نقطه اي به دنيا آمده ام كه روزگاري چنين و چنان بوده و از اينجا كوروش كبير گذشته و غيره را از پاي بست ويران مي دانم. در عين حال بر دستان كوروش بوسه مي زنم و وي را به عنوان يك پادشاه بزرگ و با افكاري فراي يك انسان عادي در زمان حاضر مي شناسم و هزاران درود بر او مي فرستم ولي كاري به اين ندارم كه آيا نواده اويم چون در اينجا به دنيا آمده ام و يا افتخار كنم كه او هم مثلا ايراني بوده است. خلاصه از اين نظر خلاصم.

ولي امروز يك پيامك برايم آمده كه خيلي جالب بود بخوانيد:

دهقان فداكار پير شده، چوپان دروغگو عزيز شده،‌شنگول و منگول گرگ شدن،‌كوكب خانوم حوصله مهمون نداره و كبري تصميم گرفته دماغشو عمل كنه،‌روباه و كلاغ دستشون تو يك كاسه است و حسنك گوسفنداشو ول كرده و توي يك شركت آبدارچي شده ، آرش كمانگير معتاد شده و شيرين خسرو و فرهاد را پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي،‌رستم اسبش رو فروخته و يك موتور خريده و با اسفنديار ميرن كيف قاپي،

واقعا چه بر سر ايراني و ايران اومده؟ 

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 8:9  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin

باز هم دست ايادي ظلم و جور و جنايت از آستين خبيثان انسان نما كه خود را به ناحق از بازماندگان و نوادگان كوروش كبير معرفي مي كنند خارج شد و انگشتان كثيفشان بر كليدهاي Copy و paste ماليدن گرفت و متون نگارشي اين پسرك فضول را به نام خود مصادره كرده و بر ديدگان ديگر نوادگان دروغين كوروش نواخت. ظالم پيشه اي تنبل تر از من، كودني بيكارتر از من، احمقي اقتصاددان تر از ..... در پي انجام عمل ننگين كپي برداري بدون اجازه و حتي بدون ذكر منبع، انگشتان خود را بر صفحه كي برد و آنهم در صفحه فضوليهاي ديگران وبلاگ اين حقير روان ساخته و ادعا مي كند كه چرا از وبلاگ ايشان كپي برداري كرده ام.

اي دل غافل. لامروت، پررويي اين بر خاك نشستگان فلات ايران تمامي هم ندارد. بر سبيل انوار ثروت الهي نشسته اند و به ماتحت خويش ناسزا مي گويند و در آخر تفاله اي از حرص و طمع را بر صورت انسانهايي كه فقط دينشان با آنها متفاوت است ولي هرآنچه  اسلام گفته است آنها انجام ميدهند و اينهايي كه خود را مسلمان مي دانند با آن بيگانه اند، مي پاشند.

پسرك فضول به دور از هر گونه سياهه نمايي و با اعلام اينكه نه دينداري و نه مليت و نه به دنيا آمدن در منطقه اي خاص را هيچ رجحاني در زندگي انسانها نمي داند و انسانيت واقعي را ( كه خود نشانه اي از تقوا، درستي، صداقت، سلامت، نوع دوستي و ....) نشانه اي از سلامت روح و رفتار آدمي مي داند، بدينوسيله نفرت، دشمني و انزجار خود را از هرگونه كپي برداري غير مجاز و يا بدون ذكر منبع در هر موضوعي و از هر جايي اعلام مي دارد.

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 19:30  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
جناب رييس جمهور در مراسم معارفه آقاي محصولي از آقاي كردن تشكر فرموده و گفته اند كه ايشان در جلسه دفاعيه خود در مراسم استيضاح بسيجي وار از خود دفاع كردند و ايشان عينا خصوصيات يك بسيجي مومن و معتقد را به منصه حضور رساندند. فقط من يك چيزي را نفهميدم. از كي تا حالا درغگويي و جعل و دفاع از آنها جزو خصوصيات يك بسيجي مومن تلقي مي شود؟
  نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 12:57  توسط پسرک فضول  | 
بالاترین: Balatarin
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
<